پرنده

یک قفس نشسته روی شاخه ای

غصه می خورد ، دلش پر از غم است

جای گرم و خالی پرنده ای

توی قلب مهربان او گم است

آن پرنده ای به او که هیچوقت

سهمی از ترانه اش نداده است

میهمان خانه اش نمی شود

دل به آب و دانه اش نداده است

آن قفس همیشه دوست بوده است

دوست با تمامی پرندگان

میله های او اگر چه سرد و سخت

خیره چشمهای او به آسمان

آن قفس هزار بار گفته است

قلب من چون آشیانه ی شماست

بذرهای مهربانی دلم

تا همیشه آب و دانه ی شماست

لحظه لحظه های زندگی او

شعرهای غصه را سرودن است

حدس می زنم که سهم او فقط

روزهای بی پرنده بوده است