حدیث هفته

نتیجه تصویری برای حدیث برای کودکان

داستان کوتاه کوتاه، کودک فقیر

 

21- بنده خدا در تعطیلات کریسمس، در یک بعد از ظهر سرد زمستانی، پسر شش هفت ساله‌‌ای جلوی ویترین مغازه‌‌ای ایستاده بود. او کفش به پا نداشت و لباس‌هایش پاره پوره بودند. زن جوانی از آنجا می‌گذشت.

 

نی نی بان: در تعطیلات کریسمس، در یک بعد از ظهر سرد زمستانی، پسر شش هفت ساله‌‌ای جلوی ویترین مغازه‌‌ای ایستاده بود. او کفش به پا نداشت و لباس‌هایش پاره پوره بودند. زن جوانی از آنجا می‌گذشت. همین که چشمش به پسرک افتاد، آرزو و اشتیاق را در چشم های آبی او خواند. دست کودک را گرفت و داخل مغازه برد و برایش کفش و یک دست لباس گرمکن خرید. 

داستان کوتاه برای کودکان، دخترک کبریت فروش

 

وقتی هوا کم کم رو به سردی می‌رود و باید منتظر یک صبح سرد با زمین پوشیده از برف باشیم، بهتر است از قبل خودمان را آماده این سرما کنیم.
هوا خیلی سرد بود و برف می بارید .  آخرین شب سال بود. دختری کوچک و فقیر در سرما راه می رفت . دمپایی هایش خیلی بزرگ بودند و برای همین وقتی خواست با عجله از خیابان رد شود دمپایی هایش از پایش درآمدند . ولی تنوانست یک لنگه از دمپایی ها را پیدا کند ..
پاهایش از سرما ورم کرده بود . مقداری کبریت برای فروش داشت ولی در طول روز کسی کبریت نخریده بود .
سال نو بود و بوی خوش غذا در خیابان پیجیده بود ..جرات نداشت به خانه برود چون نتوانسته بود حتی بک کبریت بفروشد و می ترسید پدرش کتکش بزند .
دستان کوچکش از سرما کرخ شده بود شاید شعله آتش بتواند آنها را گرم کند
یک چوب کبریت برداشت و آن را روشن کرد ، دختر کوچولو احساس کرد جلوی شومینه ای بزرگ نشسته است پاهایش را هم دراز کرد تا گرم شود اما شعله خاموش شد و دید ته مانده کبریت سوخته در دستش است .
کبریت دیگری روشن کرد خود را دراتاقی دید با میزی پر از غذا . خواست بطرف غذا برود ولی کبریت خاموش شد  
سومین کبریت را روشن کرد ، دید زیر درخت کریسمس نشسته ، دختر کوچولو می خواست درخت را بگید ولی کبریت خاموش شد .
ستاره دنباله داری رد شد و دنباله آن در آسمان ماند .
دختر کوچولو به یاد مادربزرگش افتاد . مادربزرگش همیشه می گفت : اگر ستاره دنباله داری بیافتد یعنی روحی به سوی خدا می رود . مادر بزرگش که حالا مرده بود تنها کسی بود که به او مهربانی می کرد
دخترک کبریت دیگری را روشن کرد . در نور آن مادر بزرگ پیرش را دید . دختر کوچولو فریاد زد :‌مادر بزرگ مرا هم با خودت ببر .
او با عجله بقیه کبریتها را روشن کرد زیرا می دانست اگر کبریت خاموش شود مادر بزرگ هم می رود .همانطور که اجاق گرم و عذا و درخت کریسمس رفت .
مادر بزرگ دختر کوچولو را در آغوش گرفت و با لذت و شادی پرواز کردند به جایی که سرما ندارد. فردا صبح مردم دختر کوچولو را پیدا کردند . در حالیکه یخ زده بود و اطراف او پر از کبریتهای سوخته بودند .
همه فکر کردند که او سعی کرده خود را گرم کند ،‌ولی نمی دانستند که او چه چیزهای جالبی را دیده و در سال جدید با چه لذتی نزد مادر بزرگش رفته است .

داستان برای بچه ها، تولد عروسکی

 

چند روز پیش، جشن تولد عروسک دوستم بود. عروسک دوستم، همه عروسک‌های همسایه را برای جشن تولدش دعوت کرده بود.
 چند روز پیش، جشن تولد عروسک دوستم بود. عروسک دوستم، همه عروسک‌های همسایه را برای جشن تولدش دعوت کرده بود. چاقالو کوچولو را هم دعوت کرده بود. اما چاقالو کوچولو نمی‌خواست تنهایی به خانه دوستم برود. می‌گفت: تو هم حتما باید با من بیایی!
من نمی‌توانستم بروم. چون عروسک دوستم مرا دعوت نکرده بود. او فقط از چاقالو کوچولو و عروسک‌های دیگر دعوت کرده بود. لباس‌های تازه‌ای، تن چاقالو کوچولو کردم و گفتم: حالا مثل یک عروسک خوب و با ادب و حرف‌ گوش کن، راه بیفت و برو! ناراحت نباش چون من همراهت نمی‌آیم!
چاقالو کوچولو مثل همیشه اخم کرد و خواست لباس‌هایش را در بیاورد. من ناراحت شدم و گفتم: ببین چاقالو کوچولو دوباره می‌خواهی بدجنسی کنی؟
چاقالو کوچولو از حرف من ناراحت شد و باز هم با من قهر کرد. طوری به من نگاه کرد که من فهمیدم تصمیم گرفته است که به جشن تولد نرود. من هم چیزی نگفتم و رفتم و در گوشه‌ای نشستم.
زمان جشن تولد، کم‌کم داشت نزدیک می‌شد. زیرچشمی چاقالو کوچولو را نگاه کردم. دیدم که سرش را انداخته پایین و دارد گریه می‌کند. دلم برایش سوخت. رفتم جلو و گفتم: خیلی خوب، گریه نکن، من هم با تو می‌آیم!
چاقالو کوچولو که انگار اصلا گریه نمی‌کرد، یک‌دفعه گوش‌هایش را تکان داد و از من تشکر کرد. راه افتادیم و رفتیم خانه دوستم. ما کمی دیر به مهمانی رسیدیم. جشن تولد عروسک دوستم توی آشپزخانه بود. عروسک‌های همسایه، همگی آمده بودند. خرگوش کوچولو، گربه پشمالو، موش کوکی و خیلی از عروسک‌های دیگر.
چاقالو کوچولو جلو رفت و با همه آنها سلام و احوال پرسی کرد. خیلی زود هم با آنها دوست شد و مرا کاملا فراموش کرد. من هم پیش دوستم نشستم تا با هم حرف بزنیم. وقتی داشتم با دوستم حرف می‌زدم، زیرچشمی عروسک‌ها را هم نگاه می‌کردم آنها خیلی خوشحال بودند. عروسک دوستم، لباس‌های قشنگی پوشیده بود و روی یک قوطی کبریت نشسته بود. او یک دختر کوچولو بود. خیلی کوچولو. کفش‌هایش قرمز بود و پاشنه بلند. مثل همه عروسک‌های کوچولو که کفش‌های قرمز و تق‌تقی را دوست دارند، او هم کفش‌هایش را خیلی دوست داشت.
یک کیک کوچولو، اندازه یک نعلبکی، جلو او بود. چند تا چوب کبریت هم به جای شمع توی کیک فرو کرده بودند. راستی راستی که جشن خوبی بود. عروسک‌ها خوشحال بودند. می‌گفتند و می‌خندیدند. اما یکدفعه دیدم که چاقالو کوچولو آمد پیش من. رنگش پریده بود. پرسیدم: چه شده چاقالو کوچولو؟
گفت: هیچی، فقط خسته شده‌ام. می‌خواهم بروم خانه!
از دوستم خداحافظی کردم و چاقالو کوچولو را بغل کردم و آمدیم خانه خودمان. توی راه فهمیدم که چاقالو کوچولو خیلی ناراحت است. چون اخم کرده بود و با من اصلا حرف نمی‌زد.
 پرسیدم: باز چه شده چاقالو کوچولو؟ انگار ناراحتی!
چاقالو کوچولو نگاهم کرد. من خیلی زود فهمیدم که چه می‌گوید. می‌گفت: همه عروسک‌ها درباره جشن تولدشان حرف می‌زدند. اما من هیچ وقت جشن تولد نگرفته‌ام. تو دوست من نیستی. چرا برای من جشن تولد نمی‌گیری؟ تو اصلا دوستم نداری!
خندیدم و گفتم: خوب اینکه ناراحتی ندارد! چرا زودتر نگفتی؟ برای تو هم جشن تولد می‌گیرم. فقط نمی‌دانم روز تولدت چه روزی است؟
چاقالو کوچولو با تعجب نگاهم کرد و گفت: یعنی چه؟ روز تولد، روز تولد است دیگر!
خندیدم و گفتم: آخر، من نمی‌دانم تو در چه روزی به دنیا آمده‌ای! فقط می‌دانم که پارسال دایی‌ام، تو را برای من آورد!
چاقالو کوچولو گفت: خوب، معلوم است دیگر! من همان روزی به دنیا آمدم که به خانه شما و پیش تو آمدم! دایی‌ات حتما می‌‌داند که آن روز، چه روزی بود!
گفتم: راست می‌گویی! دایی‌ام آن روز از سربازی آمده بود. حتما می‌داند چه روزی بود. از او می‌پرسم. خیالت راحت باشد. حتما برای تو جشن تولد می‌گیرم!
چاقالو کوچولو اخم‌هایش را باز کرد و با خوشحالی پرید توی بغلم. حالا ما منتظریم که روز تولد چاقالو کوچولو برسد تا برایش جشن بگیریم.

حدیث هفته

نتیجه تصویری برای حدیث برای کودکان

داستان شب کودکان، بهادر برادر باران می شود

 

تازگی ها به خانواده بهادر یک عضو جدید اضافه شده بود، حالا آنها 4 نفر بودند؛ بابا، مامان، بهادر و خواهر کوچکش که تازه به دنیا آمده بود.
سلامت: تازگی ها به خانواده بهادر یک عضو جدید اضافه شده بود. حالا آنها 4 نفر بودند؛ بابا، مامان، بهادر و خواهر کوچکش که تازه به دنیا آمده بود. مامان و بابا وقتی می خواستند برای خواهر بهادر اسم انتخاب کنند، از او خواستند کمکشان کند. بهادر هم توی مدرسه از دوست هایش خواست هر اسم خوبی که می دانند، به او هم بگویند تا به پدر و مادرش بدهد. از بین اسم هایی که بهادر پیدا کرد، پدر و مادرش یک اسم انتخاب کردند: باران.

بهادر برادر باران می شود

بهادر روزهای روزهای اول خیلی دلش می خواست به پدر و مادرش در نگه داشتن باران کمک کند اما بزرگترها اجازه نمی دادند. مثلا وقتی باران گریه می کرد، می خواست او را بغل کند اما مادر می گفت چون هنوز بدن باران ضعیف است، نباید بغلش کند یا وقتی باران گریه می کرد، بهادر می خواست با شیشه به او شیر بدهد اما مادر می گفت این کار را نکند چون ممکن است شیر بپرد گلویش. بهادر از اینکه بزرگترها اجازه نمی دادند او هم در نگهداری باران کمکشان کند، خیلی ناراحت بود و فکر می‎کرد مامان و بابا او را دوست ندارند و فقط باران را دوست دارند.

یک روز که بهادر از مدرسه آمد، دید مادرش خانه تنهاست و مادربزرگ که همیشه با آنها بود و کمک مادر می کرد، به خانه اش رفته. مادر می خواست هم غذا درست کند و هم باران را نگه دارد اما نمی‎توانست. مادر به بهادر گفت روی زمین بنشیند تا باران را توی بغلش بگذارد و به او شیشه شیرش را بدهد اما بهادر گفت: «نه!» و رفت توی اتاقش و مشغول بازی شد. مادر از تعجب داشت شاخ در می‎آورد. دوباره او را صدا کرد. بهادر هم بی حوصله پیش مادر آمد. مادر پرسید: «چرا کمکم نمی کنی؟» بهادر هم گفت: «چون شما و بابا من را دوست ندارد.»

مادر به حرف بهادر خندید و گفت: «چرا این طوری فکر می کنی؟» بهادر هم گفت: «چون شما فقط به باران می رسید و من وقتی می خواهم به او دست بزنم و بغلش کنم، نمی گذارید.» مادر، باران را که توی بغلش به خواب رفته بود، در تختش گذاشت و بهادر را بغل کرد و گفت: «پسرم! ببخشید اگر من و بابا کاری کردیم که تو این طوری فکر کردی. همه پدر و مادرها بچه هایشان را دوست دارند.» مامان قول داد که کم کم به بهادر یاد بدهد چگونه در نگهداری باران به آنها کمک کند. همان موقع بود که باران شروع به گریه کرد. بهادر گفت: «مامان! حالا باید چه کار کنم؟» مادر هم گفت: «فقط تختش را آرام تکان بده تا خوابش ببرد.» بهادر هم همین کار کرد. باران آرام شد و خوابید.

مامان بهادر به او گفت برای اینکه خواهر کوچکش خوشحال باشد و خوب بزرگ شود، به کمک و مراقبت او احتیاج دارد. بهادر خندید و پرسید چه کاری می تواند برای خواهر کوچکش بکند. مادر هم گفت فعلا می تواند این کارها را انجام دهد:
ـ مراقب باشد تا کسی صورت باران را نبوسد و به بزرگترها بگوید پوست صورت بچه ها نازک است و اذیت می شوند.
ـ موقع بازی مراقب باران که روی زمین خوابیده باشد.
ـ اگر باران گریه کرد، حتما اول مامان یا بابا را صدا کند و تا وقتی باران اینقدر کوچک است، از توی تخت بیرونش نیاورد چون ممکن است از دستش بیفتد.
ـ اگر خواست باران را بغل کند، از بزرگترها کمک بخواهد تا کم کم یاد بگیرد.
ـ بدون اجازه بزرگترها چیزی دهان باران نگذارد.
ـ هر وقت که می تواند، با باران حرف بزند تا تنها نماند و بداند چه برادر مهربانی دارد.

قصه های شبانه کودکان، باد بدجنس!

 

تافی از تپه بلند جنگل بالا رفت تا رسید به درخت بزرگ. درخت تا تافی را دید به او گفت: «تافی کوچولو، راه‌های خوشگلت کو؟»
تافی، ببر کوچولویی بود که داشت بین شاخ و برگ درخت‌ها بازی می‌کرد. این‌ور می‌دوید، اون‌ور می‌دوید و از روی این درخت به اون درخت دنبال شاپرک‌ها می‌کرد. یکهو یک باد تند آمد و درخت‌ها را تکان داد. تافی محکم شاخه یک درخت را گرفت. اما باد آمد، از روی تافی رد شد و راه‌های او را با خودش برد. تافی کوچولو دنبال باد دوید و صدا زد: «وایسا، من راه‌هام رو لازم دارد.» اما باد دور شد و تافی به آن نرسید.

تافی بدون راه‌های سیاهش خجالت می‌کشید توی جنگل راه برود. اول فکر کرد برود پشت شاخ و برگ درخت‌ها تا راه‌راه به نظر برسد و معلوم نشود راه‌هایش گم شده. اما کمی بعد دید با ایستادن پشت درخت‌ها حوصله‌اش سر می‌رود. به همین خاطر تصمیم گرفت برود، باد را پیدا کند و راه‌هایش را پس بگیرد. تافی که نمی‌دانست باید کجا دنبال باد بگردد، فکر کرد برود پیش درخت بزرگ جنگل که همه چیز را می‌دانست و از او آدرس خانه باد را بپرسد.

تافی از تپه بلند جنگل بالا رفت تا رسید به درخت بزرگ. درخت تا تافی را دید به او گفت: «تافی کوچولو، راه‌های خوشگلت کو؟» تافی نفس‌نفس زنان به درخت گفت: «باد بدجنس اومد و راه‌هام رو برد.» درخت گفت: «باد که بدجنس نیست. هر روز میاد، منو تمیز می‌کنه، برگای خشک رو از روی شاخه‌هام برمی‌داره و می‌بره تا همیشه سبز و تازه باشم.» تافی گفت: «ولی راه‌های منو برداشت و رفت. می‌خوام اونا رو ازش پس بگیرم. تو می‌دونی خونه باد کجاست؟» درخت گفت: «باد که خونه نداره. به همه جا سر می‌کشه. حالا هم رفته پیش گندمزار. اگه تند بدوی بهش می‌رسی.» تافی کوچولو از درخت خداحافظی کرد و با سرعت به سمت گندمزار دوید.

تافی رسید به گندمزار. گندمزار تا تافی را دید، به او گفت: «تافی کوچولو، راه‌های خوشگلت کو؟» تافی نفس‌نفس زنان به او گفت: «باد بدجنس اومد و راه‌هام رو برد.» گندمزار گفت: «باد که بدجنس نیست. هر روز میاد منو ناز می‌کنه تا گندم‌ها موج بزنن و قشنگ بشن.» تافی گفت: «ولی راه‌های منو برداشت و رفت. می‌خوام اونا رو ازش پس بگیرم. تو می‌دونی باد کجاست؟» گندمزار گفت: «رفته پیش ابر. اگه تند بدوی بهش می‌رسی.» تافی کوچولو خداحافظی کرد و به سمت کوهی دوید که ابر بالای اون نشسته بود.

تافی از کوه بالا رفت تا رسید به ابر. ابر تا تافی را دید به او گفت: «تافی کوچولو، راه‌های خوشگلت کو؟» تافی نفس‌نفس زنان به او گفت: «باد بدجنس اومد و راه‌هام رو برد.» ابر گفت: «باد که بدجنس نیست. هر روز میاد منو این‌ور و اون‌ور می‌بره تا به زمین‌های خشک بارون برسونم.» تافی گفت: «ولی راه‌های منو برداشت و رفت. می‌خوام اونا رو ازش پس بگیرم. تو می‌دونی باد کجاست؟» ابر گفت: «رفته به سمت ساحل. اگه تند بدوی بهش می‌رسی.» تافی کوچولو خداحافظی کرد و به سمت ساحل دوید.

تافی رسید به ساحل. ساحل تا تافی را دید به او گفت: «تافی کوچولو، راه‌های خوشگلت کو؟» تافی نفس‌نفس زنان به او گفت: «باد بدجنس اومد و راه‌هام رو برد.» ساحل گفت: «باد که بدجنس نیست. هر روز میاد منو تمیز می‌کنه، بعد می‌ره دریا و برمی‌گرده. اگه اینجا منتظرش بمونی می‌تونی باهاش حرف بزنی.» تافی کوچولو توی ساحل منتظر باد نشست. کمی که گذشت، چیز خنکی به صورتش خورد. تافی از جا پرید و گفت: «باد بدجنس. راه‌های منو کجا بردی؟» باد گفت: «وای، معذرت می‌خوام. اون نوارهای سیاه براق راه‌های تو بود؟» تافی گفت بله. باد گفت: «من همه چیزهایی رو که توی روز جمع می‌کنم می‌برم توی جزیره وسط دریا می‌گذارم. راه‌های تو هم الان اونجاست. سوار قایق شو و برو به جزیره، راه‌هات رو بردار.»

تافی کوچولو سوار قایق شد. بادبان‌ها را هم بالا کشید اما قایق از جایش تکان نمی‌خورد. تافی با ناراحتی به ساحل گفت: «قایق راه نمی‌افته. حالا چیکار کنم؟» ساحل گفت: «بدون باد که قایق نمی‌تونه حرکت کنه.» بعد رو کرد به باد و گفت: «باد مهربون. تافی راه‌هاش رو لازم داره. بهش کمک می‌کنی بره جزیره و پیداشون کنه؟» باد چرخی زد و به بادبان‌ها وزید. قایق راه افتاد و رفت به سمت جزیره. مدتی بعد ساحل قایق و باد و تافی را دید که با هم دارند به سمتش می‌آیند.

 راه‌های تافی سر جایش بود و داشت می‌خندید. وقتی به ساحل رسیدند، باد چرخی دور تافی زد و گفت: «از این به بعد راه‌هات رو سفت بگیر، ببر کوچولو. من باید برم که خیلی کار دارم.» بعد هوی بلندی کشید، از ساحل و تافی خداحافظی کرد و رفت. تافی به ساحل گفت: « باد اصلا بدجنس نبود. راه‌های منو برام پیدا کرد و با هم دوست شدیم. حالا هم باید برم و به ابر و گندمزار و درخت بگم که باد چقدر مهربونه.»

قصه برای کودکان، درخت آرزو

 

آقا جغده به خانه جدیدش نقل و مکان کرده بود و مشغول باز کردن جعبه های اسبابش بود.
آقا جغده به خانه جدیدش نقل و مکان کرده بود و مشغول باز کردن جعبه های اسبابش بود.

آقا جغده فکر می کرد که کلاهک آباژورش را کجا گذاشته است؟ آقا جغده اسبابش را از جعبه بیرون می آورد تا آنها را سر جایشان بچیند.

همان روز خانم جوجه تیغی از زیر درخت می گذشت، او خیلی گرمش بود. او پیش خودش گفت: ایکاش چیزی داشتم که مرا از این گرما نجات می داد. ناگهان صدای افتادن چیزی را شنید وقتی برگشت، خیلی خوشحال شد و گفت: وای، یک کلاه آفتابی.

قصه کودکانه/درخت آرزو

او فکر کرد که خیلی خوش شانس است که درخت آرزوها را پیدا کرده است. باید بروم و به روباه این خبر را بدهم.

خانم جوجه تیغی همراه با روباه برگشت.

 روباه گفت: به نظر نمی رسد که این درخت آرزوها باشد.

جوجه تیغی گفت: ولی اون درخت آرزو است، زود باش یک چیزی آرزو کن. روباه گفت: اوووم، اما من چه چیزی آرزو کنم؟
 
روباه فکر کرد که چه چیزی آرزو کند؟

یک لیوان بزرگ شیر شکلات، یا یک کفش جدید رقص، یا یک ماشین قرمز بزرگ؟

روباه گفت: فهمیدم یک کفش نوی رقص می خواهم.

چند دقیقه ای گذشت اما هیچ اتفاقی نیافتاد.

روباه گفت: دیدی، این درخت آرزو نیست.

یکدفعه یک جفت کفش بدقواره و زمخت کنارش افتاد.

جوجه تیغی با خوشحالی گفت: دیدی، این درخت آرزو است.

روباه گفت: اما این دیگه چه جور کفش رقصی است؟

جوجه تیغی گفت: شاید برای یک نوع رقص جدید است.

آقا روباه با کفش جدیدش شروع به رقصیدن کرد.

اما بالای درخت آقای جغد از سر و صدای و رقص روباه ناراحت بود.

ناگهان ماهی تابه و قابلمه های جغد از بالای درخت کنار جوجه تیغی افتاد.

او با خوشحالی گفت: آخ جان موزیک و شروع به زدن کرد.

اما بالای درخت، آقای جغد از این موسیقی هیج لذتی نمی برد
 
جغد غرغر کرد و گفت: امیدوارم هرچه زودتر این صداها تمام شود.

در همین موقع آقای جغد از بالا به پایین افتاد.

جوجه تیغی گفت:وای، این درخت، درخت آرزو نیست.

روباه گفت: آقای جغد، شما اینجا هستید؟

جغد گفت: اینجا، خانه ی جدید من است و کلی هم دچار دردسر شده ام.

جوجه تیغی و روباه همه چیز را سر جایشان گذاشتند.

جغد گفت: خیلی محشر است، همه چیز مرتب است. من آرزو کردم که کمک داشته باشم.

 روباه گفت: و حالا ما اینجا هستیم.

جوجه تیغی گفت: و شاید واقعا این درخت آرزوهاست!

همه خندیدند و خوشحال بودند.

داستان باب اسفنجی!

 

باب اسفنجی با صدای زنگ ساعت از خواب بیدار شد اما پاتریک هنوز خوابیده بود و خرخر می کرد.
سلامت: باب اسفنجی با صدای زنگ ساعت از خواب بیدار شد اما پاتریک هنوز خوابیده بود و خرخر می کرد. باب اسفنجی صدای زنگ ساعت را بست و با صدای بلند گفت: «بیدارشو پاتریک! صبح شده. ساعت 8 است!»
پاتریک سرجایش غلت زد و گفت: «باب بخواب بابا! چرا باید بیدار شویم؟»
باب اسفنجی گفت: «چون امروز می خواهیم برویم خرید، شب مهمان داریم و کلی چیز باید آماده کنیم.»
پاتریک گفت: «من خسته ام تو برو» و شروع کرد به خروپف.
باب دوباره پاتریک را صدا کرد و گفت:« چه کار کردی که خسته ای؟»
پاتریک لای چشم هایش را باز کرد و گفت: «دیشب خیلی دیر خوابیدم.»
ساعت دستش را زد به کمرش و گفت: «راست می گوید، فکر کنم ساعت 5 صبح بود که خوابید!»

چرا شب‎ها نمی خوابی؟

باب گفت: «پاتریک! ساعت راست می گوید؟»
پاتریک سرجاش نشست و گفت: «راست می گوید!» و باز خوابش برد.
باب اسفنجی گفت: «تو تا آن موقع چه کار می کردی پاتریک؟»
پاتریک چشم هایش را دوباره باز کرد و با صدای خواب آلود و با صدای خواب آلود گفت: «داشتم بازی می کردم.»
ساعت عقربه هایش را خاراند و گفت: «راست می گه، همه اش پای کامپیوتر تو نشسته بود و بازی می کرد.»
باب اسفنجی عصبانی گفت: «پاتریک! تو قول دادی که بدون اجازه من وسایلم را برنداری!»
پاتریک با صدای عصبانی باب از خواب پرید و گفت: «باب اسفنجی! تو که خیلی مهربانی! چرا با من اینجوری حرف می زنی؟»
«خب تو خواب بودی و من نمی توانستم از تو اجازه بگیرم.»
باب جورابش را کشید بالا و گفت: «خب معلومه خواب بودم! شب موقع خوابیدن است. اگر شب ها نخوابیم، مغزمان صبح ها کار نمی کند. تازه بدنمان هم خسته است. تازه تر هم اینکه یک سم هایی توی بدن ماست که فقط شب ها از بدنمان بیرون می آیند.»
باب هنوز داشت حرف می زند که پاتریک خوابش برد و افتاد توی جایش. ساعت صورتش را پاک کرد و گفت: «باب! تو خودت را عصبانی نکن. پاتریک اصلا نمی تواند از جایش بلند شود چون اصلا نخوابیده و بدنش خسته است.»
باب یک کم این طرف و آن طرف را نگاه کرد و از خانه رفت بیرون تا برای شب خرید کند. وقتی که خرید کرد و برگشت خانه، باز هم پاتریک خواب بود. باب که دیگر خیلی عصبانی شده بود، با کمک ساعت پاتریک را تا توی اتاق کشید و روی تخت انداخت. در اتاق را هم بستند و رفتند تا با کمک هم به کارهایشان برسند.
شب که شد، اختاپوس، خرچنگ دریایی، سندی، پلانکتون و لری میگو و گری و خانم پاف آمدند. آخه باب آنها را به مهمانی دعوت کرده بود. مهمانی ای که برای تولد پاتریک گرفته بودند و می خواستند او را خوشحال کنند. پاتریک اما هنوز خواب بود. وقتی که باب کیک را آورد و همه شروع کردن به دست زدن و آواز خواندن، پاتریک تازه چشم هایش را باز کرد و از اتاق آمد بیرون. پاتریک گفت: «هی بچه ها اینجا چه خبره؟»
همه با هم داد زدند: «پاتریک! تولدت مبارک!» باب هم گفت: «پاتریک! تولدت مبارک» اما چون تنهایی همه کارها را کرده بود، آنقدر خسته بود که روی زمین افتاد.
پاتریک از این اتفاق خیلی ناراحت شد. رفت بالای سر باب و بادش زد و گفت: «دوست عزیزم! من را ببخش. من باعث شدم تو از خستگی غش کنی!» باب هم لای چشم هایش را باز کرد و گفت: «عیبی نداره پاتریک! فقط قول بده دیگه هیچ شبی دیر نخوابی!» پاتریک ه خیلی خجالت کشیده بود، به پاتریک قول داد و بعد از تمام شدن مهمانی همه خانه را جمع کرد و شب هم زود خوابید.

حدیث هفته

نتیجه تصویری برای حدیث برای کودکان

مثل ماهی مثل آب

مردم ما ساده اند

آسمان قلب هاشان آبی است

خنده هاشان مثل یاس

با شکوه و تازه و مهتابی است

با گل و پروانه ها

مهربانند و محبت می کنند

درستی را بین خود

با سلامی گرم قسمت می کنند

مثل ماهی، مثل آب

شعر: مثل ماهی، مثل آب

طعم عشق و زندگانی می دهند

مثل باران بهار

بوی خوب مهربانی می دهند

دست های سبزشان

مثل پیچک می رود پیش خدا

مردم ما ساده اند

ساده مثل لحظه های یک دعا

برگزاری جشنواره بزرگ نیمه شعبان باعنوان کتابخانه های منتظرشهرستان قائم شهر

جشنواره بزرگ نیمه شعبان با عنوان کتابخانه های منتظر شهرستان قائم شهر به مناسبت ولادت با سعادت مهدی موعود(عج) به همت کتابخانه عمومی مشارکتی گنجینه نور و انجمن خیرین کتابخانه ساز و ستاد نماز جمعه و اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی شهرستان و موسسه فرهنگی قرآنی گنجینه نور عرش با اجرای برنامه های متفاوت فرهنگی برای کودکان و جوانان و نوجوانان و همشهریان منتظر ظهور امام موعود از جمله ایستگاه نقاشی ،شعر و قصه، معرفی کتاب و... در فضای آزاد شهرستان با استقبال بیش از 3000هزار نفر از علاقمندان برگزار و در پایان مراسم از برگزیدگان برنامه های متفاوت اجرا شده با اهدای بسته های فرهنگی تقدیر گردید در این مراسم باشکوه حضرت آیت الله معلمی نماینده مردم شریف مازندران در مجلس خبرگان و رهبری به سخرانی برای حاضرین و دعای نیک برای همه پرداختند.


mq4_pixlr_۲۰۱۹۰۲۱۳۱۱۳۶۳۶۰۷۵.jpgdp2t_۲۰۱۸-۰۵-۰۳_۰۸-۱۱-۴۰.jpeg
sk1i_۲۰۱۸-۰۵-۰۳_۰۸-۱۳-۲۹.jpegixw1_۲۰۱۸-۰۵-۰۳_۰۸-۱۳-۰۰.jpegu6je_۲۰۱۸-۰۵-۰۳_۰۸-۱۰-۱۷.jpeg

برپایی ایستگاه مسابقات قران و عترت به مناسبت ولادت امام زمان(عج) توسط کتابخانه عمومی مشارکتی گنجینه

به مناسبت ولادت منجی عالم امکان حضرت ولیعصر(عج) ایستگاه مسابقات قرآن و عترت توسط  کتابخانه عمومی مشارکتی گنجینه نور برای کودکان عضو فعال این کتابخانه مورخ 96/2/11 برگزار و در پایان هدایایی به آنها تقدیم گردید.

i0u4_۲۰۱۸-۰۵-۰۳_۰۸-۲۷-۳۶.jpeg

برگزاری مسابقه نقاشی به مناسبت روز ملی خلیج فارس در کتابخانه عمومی مشارکتی گنجینه نور

به مناسبت روز ملی خلیج فارس مسابقه نقاشی با عنوان خلیج تا ابد فارس برای کودکان عضو فعال کتابخانه عمومی مشارکتی گنجینه نور توسط کتابدار این کتابخانه مورخ 97/2/10 برگزار و به نفرات برتر هدایایی تقدیم گردید.

vpha_۲۰۱۸-۰۴-۳۰_۱۶-۲۶-۱۶.jpeg

7k99_۲۰۱۸-۰۵-۰۳_۰۸-۲۴-۳۹.jpeg

مسابقه نقاشی به مناسبت ولادت امام زمان(عج) در کتابخانه عمومی مشارکتی گنجینه نور

به مناسبت ولادت با سعادت صاحب عصر و الزمان امام مهدی(عج) مسابقه نقاشی برای کودکان اعضای فعال کتابخانه عمومی مشارکتی گنجینه نور توسط کتابدار این کتابخانه مورخ 97/2/11 برگزار و به نفرات برتر هدایایی تقدیم گردید.

m9uu_۲۰۱۸-۰۴-۳۰_۱۶-۵۳-۴۶.jpeg

fo7z_۲۰۱۸-۰۵-۰۳_۰۸-۲۶-۳۶.jpeg

us06_۲۰۱۸-۰۵-۰۳_۰۹-۳۶-۱۱.jpeg

اتل متل

اتل متل یه مورچه / قدم می زد تو کوچه
اومد یه کفش ولگرد / پای اونو لگد کرد
مورچه پا شکسته / راه نمی ره نشسته
 
شعر: مورچه ی پا شکسته
 
با برگی پاشو بسته / نمی تونه کار کنه
دونه هارو بار کنه / تو لونه انبار کنه
مورچه جونم تو ماهی / عیب نداره سیاهی / خوب بشه پات الهی
 

لالایی

 
لالایی ها لالالالا، گلم بودی.
عزیز و مونسم بودی.
برو لولوی صحرایی.
ای بچه م چه می خوایی؟
لالالالا گل نسرین
بیرون رفتن، درو بستین
منو بردین به هندستون
شوهر دادین به کردستون.
بیارین تشت و آفتابه
بشورین روی شهرزاده.
که شهرزاده خدا داده
لالالالا، گل چایی
لولو! از من چه می خوایی؟
که این بچه پدر داره
که خنجر بر کمر داره.

رنگین کمان زندگی

زندگی مثل ،
یک رنگین کمان،
خیمه می زند ،
بر بامجهان.

سرخ سرخ سرخ،
چون گل انار.
سبز سبز سبز،
مثلشالیزار.

آبی آبی،
مانند دریا،
هر لحظه در آن،
موجی ستپیدا.

بنفش بنفش،
چون رنگ شب بوست.
اگر چه تیره ،
خوش عطر و خوشبوست.

گل نارنجی ،
کمی آن سو تر ،
روزی شکفته،
یک روز پرپر.

زرد زرد زرد،
مثل صدها برگ؛
می ریزد پاییز ،
آن را باتگرگ.

یک ابر کبود،
سنگین سنگین،
می کند گاهی،
دلت راغمگین.

یک لحظه پیدا ،
رنگین و زیبا.
لحظه ای پنهان،
از دیده یما

 

گنجشک فراموشکار

یکی بود یکی نبود،غیر از خدا هیچ کس نبود .
سال ها پیش در جنگلی بزرگ و سرسبز،
روی بالاترین شاخه ی بزرگ ترین و بلندترین درخت،
گنجشکی زندگی می کرد.
 
***
 
گنجشک قصه ما؛ روزی تصمیم گرفت
که برای دیدن دوستش به خانه ی او برود.
صبح زود به راه افتاد. از جاهای زیادی عبور کرد.
اما گنجشک کوچک قصه ی ما یک مشکل داشت؛ و آن هم این بود که ” فراموش کار ” بود.
او در راه متوجه شد که خانه دوستش را فراموش کرده کرده است.
 
***
 
او از بالای رودی عبور کرد که آن جا یک قو در حال آب تنی بود . او از قو آدرس خانه دوستش را پرسید
اما قو نمی دانست.
 
***
 
او رفت و رفت تا به یک روستا رسید .
خیلی خسته شده بود . روی پشت بام خانه ای نشست تا استراحت کند.
تصمیم گرفت به خانه ی خودش برگردد.
ولی او آنقدر فاصله اش از خانه زیاد شده بود که راه خانه ی خودش را هم فراموش کرده بود.
احساس کرد یک نفربه طرف او می آید. ترسید و به آسمان پرید .
از بالا دید دختر بچه ای با یک مست(مشت) دانه به طرف او می آید .
دخترک به او گفت: « چی شده گنجشک کوچولو؟ »
از من نترس. من می خواهم با تو دوست بشوم برایت غذا آورده ام.
گنجشک گفت : « یعنی تو نمی خواهی مرا در قفس زندانی کنی ؟ »
 
***
 
دخترک گفت : « معلوم است که نمی خواهم! »
گنجشک گفت : « من راه خانه ام را گم کرده ام.
دخترک گفت : « من به تو کمک می کنم تا راه خانه ات را پیدا کنی،
سپس از گنجشک پرسید : « آیا یادت می آید که خانه ات کجا بود؟ »
 
***
 
گنجشک جواب داد :  در جنگل بزرگ روی درختی بسیار بزرگ .
دخترک گفت : « با من به جنگل بیا من به تو کمک می کنم تا آن درخت را پیدا کنی .
دخترک و گنجشک کوچولو باهم وارد جنگل بزرگ شدند.
 
***
 
و بعد از ساعت ها تلاش و جست و جو دخترک توانست خانه ی گنجشک کوچولو را پیدا کند.
گنجشک کوچولو پرواز کرد و روی بالاترین شاخه رفت و نشست و
به دختر کوچولو قول داد که از این به بعد، حواسش را بیشتر جمع کند تا دیگرگم نشود.
 
 

حدیث هفته

نتیجه تصویری برای حدیث برای کودکان