قصه برای کودکان حدودا ۶ ساله

در روزگاران قدیم خرگوشی زندگی می کرد که دم دراز و گوش های کوچکی داشت؛ یعنی همه ی خرگوش ها این شکلی بودند. اما این خرگوش با یک روباه حیله گر دوست شده بود. هر چه قدر همه می گفتند دوستی خرگوش و روباه درست نیست، خرگوش به حرف آن ها گوش نمی داد. چون با روباه بازی می کرد و بسیار شاد بود.

روزی از روزها روباه پیش خرگوش آمد و گفت: امروز می آیی برویم ماهیگیری؟

خرگوش گفت: چه طوری برویم ماهیگیری؟ وقتی نه قلاب داریم و نه طعمه؟!

روباه گفت: کاری ندارد! با هم کنار ساحل می نشینیم. آن وقت تو دم درازت را درون اب بینداز. هر وقت سر و کله ی ماهی برای گاز گرفتن پیدا شد، تو او را به ساحل پرتاب کن.

خرگوش دم دراز گفت: تو چرا دمت را در آب نمی اندازی؟

روباه جواب داد: چون دم تو قشنگ تر و بلندتر است و به همین خاطر ماهی ها را گول می زند.

خرگوش بیچاره قبول کرد و دوتایی به طرف ساحل به راه افتادند. وقتی به ساحل رسیدند، خرگوش دمش را در آب گذاشت. چیزی نگذشت که خرگوش فریاد زد: فکر کنم با دمم ماهی گرفتم. حالا چه کار کنم؟

روباه گفت: با دمت ماهی را به ساحل بینداز!

خرگوش گفت: فکر کنم ماهی بزرگی است؛ چون او دارد من را به درون آب می کشد!

روباه با خوش حالی به آب نزدیک شد و گفت: اما این که ماهی نیست! لاک پشت است.

خرگوش فریاد زد: کمکم کن، هرچه که هست دارد من را غرق می کند. الان خفه می شوم.

روباه گفت: ولی من چطوری تو را نجات بدهم؟

خرگوش گفت: خب تو هم من را به سمت ساحل بکش!

روباه هم گوش های خرگوش را گرفت و شروع کرد به کشیدن. آن قدر کشید که گوش های  خرگوش دراز و درازتر شد. از آن طرف هم لاک پشت دم خرگوش را گاز گرفته بود و می کشید. آن قدر محکم گرفته بود که دم دراز خرگوش کنده شد. لاک پشت هم رفت.

سالروز شهادت امام رضا (ع)تسلیت باد.

Image result for ‫شهادت امام رضا‬‎

سالروز شهادت کریم اهل بیت تسلیت باد.

Related image

رحلت جانگذاز پیامبر اکرم(ص) تسلیت باد.

Related image

پادشاه و كنيزك _ داستاني از مثنوي

دفتر اول

 

پادشاه قدرتمند و توانايي, روزي براي شكار با درباريان خود به صحرا رفت, در راه كنيزك زيبايي ديد و عاشق او شد. پول فراوان داد و دخترك را از اربابش خريد, پس از مدتي كه با كنيزك بود. كنيزك بيمار شد و شاه بسيار غمناك گرديد. از سراسر كشور, پزشكان ماهر را براي درمان او به دربار فرا خواند, و گفت: جان من به جان اين كنيزك وابسته است, اگر او درمان نشود, من هم خواهم مرد. هر كس جانان مرا درمان كند, طلا و مرواريد فراوان به او مي‌دهم. پزشكان گفتند: ما جانبازي مي‌كنيم و با همفكري و مشاوره او را حتماً درمان مي‌كنيم. هر يك از ما يك مسيح شفادهنده است. پزشكان به دانش خود مغرور بودند و يادي از خدا نكردند. خدا هم عجز و ناتواني آنها را به ايشان نشان داد. پزشكان هر چه كردند, فايده نداشت. دخترك از شدت بيماري مثل موي, باريك و لاغر شده بود. شاه يكسره گريه مي‌كرد. داروها, جواب معكوس مي‌داد. شاه از پزشكان نااميد شد. و پابرهنه به مسجد رفت و در محرابِ مسجد به گريه نشست. آنقدر گريه كرد كه از هوش رفت. وقتي به هوش آمد, دعا كرد. گفت اي خداي بخشنده, من چه بگويم, تو اسرار درون مرا به روشني مي‌داني. اي خدايي كه هميشه پشتيبان ما بوده‌اي, بارِ ديگر ما اشتباه كرديم. شاه از جان و دل دعا كرد, ناگهان درياي بخشش و لطف خداوند جوشيد, شاه در ميان گريه به خواب رفت. در خواب ديد كه يك پيرمرد زيبا و نوراني به او مي‌گويد: اي شاه مُژده بده كه خداوند دعايت را قبول كرد, فردا مرد ناشناسي به دربار مي‌آيد. او پزشك دانايي است. درمان هر دردي را مي‌داند, صادق است و قدرت خدا در روح اوست. منتظر او باش.
فردا صبح هنگام طلوع خورشيد, شاه بر بالاي قصر خود منتظر نشسته بود, ناگهان مرد داناي خوش سيما از دور پيدا شد, او مثل آفتاب در سايه بود, مثل ماه مي‌درخشيد. بود و نبود. مانند خيال, و رؤيا بود. آن صورتي كه شاه در رؤياي مسجد ديده بود در چهرة اين مهمان بود. شاه به استقبال رفت. اگر چه آن مرد غيبي را نديده بود اما بسيار آشنا به نظر مي‌آمد. گويي سالها با هم آشنا بوده‌اند. و جانشان يكي بوده است.
شاه از شادي, در پوست نمي‌گنجيد. گفت اي مرد: محبوب حقيقي من تو بوده‌اي نه كنيزك. كنيزك, ابزار رسيدن من به تو بوده است. آنگاه مهمان را بوسيد و دستش را گرفت و با احترام بسيار به بالاي قصر برد. پس از صرف غذا و رفع خستگي راه, شاه پزشك را پيش كنيزك برد و قصة بيماري او را گفت: حكيم، دخترك را معاينه كرد. و آزمايش‌هاي لازم را انجام داد. و گفت: همة داروهاي آن پزشكان بيفايده بوده و حال مريض را بدتر كرده, آنها از حالِ دختر بي‌خبر بودند و معالجة تن مي‌كردند. حكيم بيماري دخترك را كشف كرد, امّا به شاه نگفت. او فهميد دختر بيمار دل است. تنش خوش است و گرفتار دل است. عاشق است.


عاشقي پيداست از زاري دل          نيست بيماري چو بيماري دل


درد عاشق با ديگر دردها فرق دارد. عشق آينة اسرارِ خداست. عقل از شرح عشق ناتوان است. شرحِ عشق و عاشقي را فقط خدا مي‌داند.

 حكيم به شاه گفت: خانه را خلوت كن! همه بروند بيرون، حتي خود شاه. من مي‌خواهم از اين دخترك چيزهايي بپرسم. همه رفتند، حكيم ماند و دخترك. حكيم آرام آرام از دخترك پرسيد: شهر تو كجاست؟ دوستان و خويشان تو كي هستند؟ پزشك نبض دختر را گرفته بود و مي‌پرسيد و دختر جواب مي‌داد. از شهرها و مردمان مختلف پرسيد، از بزرگان شهرها پرسيد، نبض آرام بود، تا به شهر سمرقند رسيد، ناگهان نبض دختر تند شد و صورتش سرخ شد. حكيم از محله‌هاي شهر سمر قند پرسيد. نام كوچة غاتْفَر، نبض را شديدتر كرد. حكيم فهميد كه دخترك با اين كوچه دلبستگي خاصي دارد. پرسيد و پرسيد تا به نام جوان زرگر در آن كوچه رسيد، رنگ دختر زرد شد، حكيم گفت: بيماريت را شناختم، بزودي تو را درمان مي‌كنم. اين راز را با كسي نگويي. راز مانند دانه است اگر راز را در دل حفظ كني مانند دانه از خاك مي‌رويد و سبزه و درخت مي‌شود. حكيم پيش شاه آمد و شاه را از كار دختر آگاه كرد و گفت: چارة درد دختر آن است كه جوان زرگر را از سمرقند به اينجا بياوري و با زر و پول و او را فريب دهي تا دختر از ديدن او بهتر شود. شاه دو نفر داناي كار دان را به دنبال زرگر فرستاد. آن دو زرگر را يافتند او را ستودند و گفتند كه شهرت و استادي تو در همه جا پخش شده، شاهنشاه ما تو را براي زرگري و خزانه داري انتخاب كرده است. اين هديه‌ها و طلاها را برايت فرستاده و از تو دعوت كرده تا به دربار بيايي، در آنجا بيش از اين خواهي ديد. زرگر جوان، گول مال و زر را خورد و شهر و خانواده‌اش را رها كرد و شادمان به راه افتاد. او نمي‌دانست كه شاه مي‌خواهد او را بكشد. سوار اسب تيزپاي عربي شد و به سمت دربار به راه افتاد. آن هديه‌ها خون بهاي او بود. در تمام راه خيال مال و زر در سر داشت. وقتي به دربار رسيدند حكيم او را به گرمي استقبال كرد و پيش شاه برد، شاه او را گرامي داشت و خزانه‌هاي طلا را به او سپرد و او را سرپرست خزانه كرد. حكيم گفت: اي شاه اكنون بايد كنيزك را به اين جوان بدهي تا بيماريش خوب شود. به دستور شاه كنيزك با جوان زرگر ازدواج كردند و شش ماه در خوبي و خوشي گذراندند تا حال دخترك خوبِ خوب شد. آنگاه حكيم دارويي ساخت و به زرگر داد. جوان روز بروز ضعيف مي‌شد. پس از يكماه زشت و مريض و زرد شد و زيبايي و شادابي او از بين رفت و عشق او در دل دخترك سرد شد:

عشقهايي كز پي رنگي بود
عشق نبود عاقبت ننگي بود


زرگر جوان از دو چشم خون مي‌گريست. روي زيبا دشمن جانش بود مانند طاووس كه پرهاي زيبايش دشمن اويند. زرگر ناليد و گفت: من مانند آن آهويي هستم كه صياد براي نافة خوشبو خون او را مي‌ريزد. من مانند روباهي هستم كه به خاطر پوست زيبايش او را مي‌كشند. من آن فيل هستم كه براي استخوان عاج زيبايش خونش را مي‌ريزند. اي شاه مرا كشتي. اما بدان كه اين جهان مانند كوه است و كارهاي ما مانند صدا در كوه مي‌پيچد و صداي اعمال ما دوباره به ما برمي‌گردد. زرگر آنگاه لب فروبست و جان داد. كنيزك از عشق او خلاص شد. عشق او عشق صورت بود. عشق بر چيزهاي ناپايدار. پايدار نيست. عشق زنده, پايدار است. عشق به معشوق حقيقي كه پايدار است. هر لحظه چشم و جان را تازه تازه‌تر مي‌كند مثل غنچه.


عشق حقيقي را انتخاب كن, كه هميشه باقي است. جان ترا تازه مي‌كند. عشق كسي را انتخاب كن كه همه پيامبران و بزرگان از عشقِ او والايي و بزرگي يافتند. و مگو كه ما را به درگاه حقيقت راه نيست در نزد كريمان و بخشندگان بزرگ كارها دشوار نيست.

بازدید مدیرکل کتابخانه های عمومی مازندران از کتابخانه های عمومی قائمشهر

آرزو ولی پور مدیرکل کتابخانه های عمومی استان در ادامه بازدیدهای خود، همزمان با روز کتاب، کتابخوانی و کتابدار با همراهی گروهی از همکاران ستادی، از کتابخانه های عمومی قائمشهر مورخ 96/8/24 بازدید کرد و با کتابداران به گفتگو پرداخت.

وی در دیدار با کتابداران کتابخانه های عمومی جمشید احمدی، شهیدان وطنی، قائم آل محمد(عج)، مشارکتی گنجینه نور، مرحوم گران قراخیل و شهید رستگار قادیکلا با تبریک روز کتاب، کتابخوانی و کتابدار، اظهار داشت: کتابداران سرمایه های مهم اجتماعی اند که دانش و اطلاعات ثروت ارزشمند آنهاست.
ولی پور با تاکید بر نیاز جامعه امروز به گسترده تر شدن کتابخوانی در جامعه، اظهار داشت: این رسالت خطیر بر عهده افراد توانمندی باید به سرانجام برسد و این اقبال به کتابداران رو کرده که عطر خوش کتاب و کتابخوانی را در جامعه پراکنده کنند.

مدیرکل کتابخانه های عمومی استان با بیان اینکه رفتار کتابداران، الگو آفرین است، گفت: حسن خلق و روش های ابتکاری جذب مخاطب، کتابخانه های عمومی را به رونق می رساند و افزایش دانش و آگاهی کتابداران نیز روح کتابخوانی را به کتابخانه می دمد.
وی با اشاره به میزان تحصیلات بالای کتابداران مازندران، اذعان داشت: مطمئناً با رفع موانع ساختاری و ایجاد شرایط بهتر در محیط کار، استعدادهای موجود در استان شکوفا شده و وضعیت کتابخوانی به نقطه مطلوب نزدیک تر می شود.
ولی پور ابراز امیدواری کرد با تصمیماتی که در این بازدیدها اتخاذ می شود، سرعت تحولات مثبت در کتابخانه های عمومی بیشتر شده و رضایت کتابداران و اعضای کتابخانه های عمومی نیز افزایش یابد.

as3m_photogrid_1510763946184.jpg

بازدید مسئولین و روسای ادارات از کتابخانه عمومی مشارکتی گنجینه نور

 

خانم دکتر فلاح رئیس اداره کتابخانه های عمومی شهرستان قائمشهر، آقای علوی رئیس فرهنگ و ارشاد اسلامی شهرستان، آقای حبیب شکری مدیرعامل انجمن خیرین کتابخانه ساز شهرستان و آقای کریم نژاد مدیرعامل اتحادیه موسسات قرآن و معارف استان مازندران به مناسبت هفته کتاب و کتابخوانی از کتابخانه عمومی مشارکتی گنجینه نور مورخ 96/8/22 بازدید بعمل آوردند.

 

xax0_photo_2017-11-16_22-42-44.jpg

اجرای طرح خلاقانه "برایم کتاب می خونی؟"

 

کتابدار کتابخانه عمومی مشارکتی گنجینه نور به مناسبت هفته کتاب و کتابخوانی طرح خلاقیتی با عنوان "برای من کتاب می خونی" را با کودکان مهد قرآنی معراج نور مورخ 96/8/21 اجرا کردند. در این طرح نوآموز که سواد خواندن ندارد ولی به مطالعه و کتابخوانی علاقمند است از پدر، مادر یا مربی مهد خود میخواهد برایش کتاب بخواند. این نوآموزان اشتیاق خود به خواندن و فراگرفتن اینگونه نشان می دهند تا خانواده ها را ترغیب به خواندن کتاب برای فرزندانشان کنند.

 

32ma_photo_2017-11-16_22-42-53.jpg

کرمانشاه تسلیت

 

الاالذین صبروا و عملو الصالحات اولئک لهم مغفره و اجر کبیر" سوره هود11

 خبرتاسف بار در گذشت و مجروحیت هموطنان عزیزمان براثر زلزله در منطقه غرب کشور(کرمانشاه) باعث اندوه و ناراحتی بسیاری گردید. ضمن همدردی با هموطنان داغ دیده عزیزمان در غرب کشور برای خانواده‌های مصیبت دیده و طلب شفای عاجل مصدومان، از خداوند متعال صبر و شکیبایی برای تحمل این مصیبت و کاهش آلام خسارت دیدگان مسئلت می‌کنم».

Image result for ‫کرمانشاه تسلیت‬‎

زاد روز نیما یوشیج پدر شعر نو گرامی باد .

Image result for ‫سالروز تولد نیما یوشیج‬‎

بازدید دانش آموزان از کتابخانه عمومی مشارکتی گنجینه نور

 

دانش آموزان کلاس مداحی  به همراه استاد بزرگوارشان به مناسبت هفته کتاب مورخ 96/8/21 از کتابخانه عمومی مشارکتی گنجینه نور بازدید به عمل آوردند.

 

 6t1m_photo_2017-11-17_21-13-10.jpg

به صدا در آوردن زنگ مطالعه در مدرسه بهار آزادی

در اولین روز از هفته کتاب و کتابخوانی مورخ 96/8/20 کتابدار کتابخانه عمومی مشارکتی گنجینه نور زنگ مطالعه را در مدرسه راهنمایی بهار آزادی به صدا در آورد وصحبتهایی پیرامون کتاب و کتابخوانی و اهمیت ترویج فرهنگ مطالعه به معرفی کتاب دل به دریا نوشته جمال الدین اکرمی پرداخت.

 

5th8_img_۲۰۱۷۱۱۲۰_۰۸۵۷۱۸.jpg

فضاسازی کتابخانه به مناسبت هفته کتاب و کتابخوانی

 

بنرها و پوسترها به مناسبت هفته کتاب و به جهت ترویج فرهنگ کتاب و کتابخوانی در کتابخانه عمومی مشارکتی گنجینه نور نصب و درمعرض نمایش قرار گرفت .

 vv06_photo_2017-11-17_21-12-54.jpg

عناوین روزهای بیست و پنجمین دوره گرامیداشت هفته کتاب

w52w_img_20171111_074412.jpg

بخشودگی جرایم به مناسبت هفته کتاب و کتاب خوانی

 
 با عنایت به در پیش بودن سالروز بزگداشت آیت الله علامه سید محمدحسین طباطبائی در 24 آبان ماه که مقارن است با روز کتاب، کتابخوانی و کتابدار،نهاد کتابخانه های عمومی در نظر دارد جرایم دیرکردی اعضاء کتابخانه‌های عمومی را که نسبت به بازگرداندن منابع در دست امانت خود به کتابخانه ها تا کنون اقدام نکرده اند از روز شنبه مورخ 20/ 08/ 1396 لغایت سه شنبه مورخ 30/ 08/ 1396 مورد بخشودگی کامل قرار دهد.

حدیث هفته

Image result for ‫حدیث برای کودکان‬‎

قصه کودکانه کوتاه ” نی نی و دریا”

قصه کودکانه

داستان کودکانه دریا چه طوری درست میشه را از سری قصه های نی نی و داداشی برای بچه ها بخوانید

این داستان مناسب رده سنی مهدکودک و پیش دبستانی است.

یه روز مامان و بابا به همراه نی نی و داداشی، کوله بار سفر بستن و رفتن سفر؛سفری شاد و با حال کنار دریا.

مامان و بابا کنار ساحل نشستند .داداشی که عاشق خاک بازی بود توی ساحل خیس شروع کرد به کندن زمین، می خواست یه چاله بزرگ درست کنه .نی نی هم نشست کنار داداشی تا هر چی درست می کنه زودی براش خراب کنه .

ناگهان نی نی متوجه موجهای زیبای دریا شد خیلی ذوق کرد،بلند شد ایستاد و زد روی شونه داداشی ،و با انگشتش اشاره کرد به دریا و گفت :آبا،آبا …

داداشی نگاهی به دریا انداخت و گفت: نی نی این آ با که خوردنی نیست .

نی نی دوباره جیغ می زد آباآبا… داداشی گفت اصلا برو خودت بخور.

قصه کودکانه

نی نی رفت جلوتر تاجائیکه وقتی موج میومد آب می ریخت روی کفشای نی نی .نی نی هم می خندید و هی صدا می زد دادا ،دادا

داداشی بالاخره جواب نی نی رو داد، گفت چیه چی می گی ؟ می خوای بدونی دریا چه جوری درست شده؟

همه بچه ها با بیل، آنقدر اینجا رو کندن و کندن و کندن تا خسته شدن. بعدا باباهاشون هم اومدن، از صبح تا شب، کندن تا یه چاله ی خیلی بزرگ شده .بعدا یه شلنگ آب گذاشتن توش،از صبح تا شب ،آب رفته تو چالشون تا دریا درست شده .

مامان که داشت به حرفهای داداشی گوش می کرد خندید و گفت :« آخه ،با یه شیلنگ آب، اینهمه آب جمع می شه؟»

داداشی گفت : آره، شلنگشون خیلی بزرگه. شما هنوز از این شلنگها ندیدین.

مامان گفت :مگه خودت دیدی؟

داداشی گفت :آره اون شلنگه که قرمز بود ، از تو آسمون رد شده بود،بابا می خواست بگیرتش در رفت و رفت ….

بابا خندید و گفت: خواب دیدی؟

داداشی با صدای بلند گفت: آره ،فردا شب، خواب دیده بودم !!!

حالا همه باهم خندیدن ،وقتی ساکت شدن، نی نی زد به خنده !

راستی بچه ها به نظر شما دریا چطوری درست می شه؟

حدیث هفته

Image result for ‫حدیث برای کودکان‬‎

کتاب آب آرام و دوستانش

آب آرام و دوستانش

 آب آرام پاندای بزرگی‌ است که با راهنمایی چترش به خانه سه خواهر و برادر به نام مایکل، ادی و کارل وارد می شود. آن ها با هم دوست می شوند و هر روز یکی از بچه ها به سراغ پاندا می رود و هر کدام هدیه ای از او دریافت می کنند. هدیه پاندا به دوستان جدیدش قصه است…

دوستان گلم حتما این کتاب را تهیه کنید تا بتونید داستان جالب این کتاب را مطالعه کنید. 

حدیث هفته

Image result for ‫حدیث برای کودکان‬‎

شهادت حضرت رقیه(س) تسلیت باد

Image result for ‫شهادت حضرت رقيه‬‎