21- بنده خدا در تعطیلات کریسمس، در یک بعد از ظهر سرد زمستانی، پسر شش هفت ساله‌‌ای جلوی ویترین مغازه‌‌ای ایستاده بود. او کفش به پا نداشت و لباس‌هایش پاره پوره بودند. زن جوانی از آنجا می‌گذشت.

 

نی نی بان: در تعطیلات کریسمس، در یک بعد از ظهر سرد زمستانی، پسر شش هفت ساله‌‌ای جلوی ویترین مغازه‌‌ای ایستاده بود. او کفش به پا نداشت و لباس‌هایش پاره پوره بودند. زن جوانی از آنجا می‌گذشت. همین که چشمش به پسرک افتاد، آرزو و اشتیاق را در چشم های آبی او خواند. دست کودک را گرفت و داخل مغازه برد و برایش کفش و یک دست لباس گرمکن خرید.